فعلا مطلب نداشتم...یعنی داشتم نرسیدم بذارم رو وبلاگ
و به قولی مطلب مورد نظر موجود نمی باشد....
اما ۱ خبر ... قبول شدم.. اون هم با یک معجزه..فقط لطف خدا بود...
قبول شدم مهندسی مکانیک جامدات... اون هم دانشگاه فردوسی مشهد!!!!!!!!!!
انشا الله همه کنکوری ها قبول شن ...
التماس دعا .. یا علی
سلام...
وقتتون بخیر
پنج شنبه گذشته(5 شهریور) مطلب داشتم... اما نه یک دونه... که دو تا!!!(آخ جوووووووووووون)
مطالبی با عنوان "اشتباه شده بود" و یکی هم با عنوان "کارمند را توصیف کنید"...
البته مطلب دوم به قدری کم شده بود که معتقدم دیگه چیزی ازش نمونده بود... و اون نسخه ای که تو روزنامه چاپ شد، دیگه جالب نبود واسه خواننده ها...(قابل توجه مدیریت صفحه سوسه ... البته با نهایت ادب و احترام... من شغلم رو دوست دارم!!!)
اما حالا من نسخه بدون سانسورش رو می ذارم رو وبلاگ....(اولش "می ذارم" رو نوشته بودم "می زارم"... بین خودمون بمونه)
اما اول مطلب اشتباه شده بود رو بخونید:
اشتباه شده بود
آدم های زیادی اومده بودند... همه منتظر بودند... یکی یه دسته گل دستش بود... یکی یک جعبه شیرینی.. یکی دیگه خیلی خوشحال و یکی هم ناراحت... هرکسی حالی داشت... اما مهمتر این بود که همه منتظر بودند... پدری دست بچه اشرو گرفته بود.. کودک به باباش گفت: بابایی پس کی می آد؟ باباش گفت : الان دیگه باید برسه عزیزم... کوچیک و بزرگ... همه و همه ... کنار هم منتظر ایستاده بودند تا بیاد... تو نگاه همه انتظار دیده می شد.... مادری که طفل شیرخواره اش رو تو آغوش گرفته بود و اومده بود . اون هم در انتظار...
پیرزنی که با یک زنبیل اومده توجه همه رو به خودش جلب کرده بود...همه می گفتن مادرجان شما چرا اومدی
کم کم همهمه ای بین جمعیت افتاد... یه دفعه یکی داد زد... داره میاد ... داره میاد... همه شاد شدند... شادی رو می شد تو جمیت حس کرد... لحظه موعود رسید...
اومد.. .آروم آروم ... مثل طاووس خرامان آرام و با طمانینه وارد شد... انگار زمان ایستاده بود... نفس همه تو سینه حبس شده بود... وقتی که به جلوی جمعیت رسید... نگاهای مردم با اون گره خورد... جمعیت کمی مکث کرد... سکوت بود که همه جا رو فرا گرفته بود... یک دفعه بچه ای جیغ شادی کشید و سکوت رو شکست... فریاد زد: بابایی ...بابایی اومد.. همین فریاد کافی بود تا یخ جمعیت رو آب کنه... دیگه هیچکس نمی دونست چیکار کنه... یک دفعه همه به طرفش دویدند... اما نه.. چی شده بود.. نتونستند نگهش دارند... رفت... رفت ( به همین سادگی) ...اما دیگه اون رفته بود... همه مات و بهوت موندند. کودک خودش را به زمین می کوبید... فریاد می زد.. بابایی چرا گذاشتی بره... دیگر هیچکس چیزی نمی دانست... اما دیگر دیر شده بود
یک دفعه یکی صدا زد:
اشتباه شده بود.. این اتوبوس تو این ایستگاه نگه نمی داره !!!!
حالا هم اگه حالش رو داشتید مطلب روز کارمند (4شهریور) رو بخونین:
با نهایت احترام به کارمند های عزیز(کارمند موصوف در متن صهیونیست بوده)
4 تیر روز کارمند...
کارمند را توصیف کنید
لب پنجره نشسته بودم که بادی وزیدن گرفت و حس مرا برخاستاند(!) تا انشایی بنویسم با موضوعی که معلم عزیزتر از جانم گفته بود(!)...
همانطور که معلم جان ما گفته بودند به خانه رفتم و قلم در دست گرفتم تا انشای خود را بیاغازم... اما هر کاری کردم انشام نیامد....! به همین خاطر تصمیم گرفتیم که از بزرگتر هایمان درباره کارمند سوال کنیم... پیش بابایی که در اداره پشت میز می نشیند، رفتم و از او پرسیدم باباجان کارمند یعنی چه؟؟ بابایمان در حالی که مثل همیشه داشت با چرتکه اش ور می رفت گفت : کارمند یعنی من... یعنی فشار مالی ... بدبختی .. در آمد کم ... اما کمکم حس کردم صدای پدر در حل بالا رفتن است... به خودم آمدم و دیدم که پدر میز و صندلی و قندان را به زمین کوبیده و در آستانه پرتاب آینه شمعدان جهیزیه مامان به سمت سر من است در حالی که همش می گفت برو بچه.. چی می خوای ... ولم کن بذار به بدبختی خودم بمیرم... و ما هم سریعا از محل متوالی(!) شدیم.
پیش مامانی رفتم و از او درباره ی کارمند سوال کردم، مامانی مان اشک در چشمانش حلقه زد و گفت ... کارمند یعنی بابات که هیچی از پولش رو به ما نمی ده و همش رو خرج خودش می کنه.. مثلا که کارمنده ولی همه پولهاش رو نگه می داره واسه خودش و حتی دریغ از یک شاخه گل که آخر ماه برای من بگیره... سپس بغض مامانی ترکید و گفت باباتهم کارمنده .. شوهر شمسی خانم همسایه مان هم کارمنده.. اون براش چی می خره .. بابات چی می خره؟؟؟ همانطور در حال صحبت بود که صدای بابامان بلند شد که خانم باید چیزی بمونه که خرج شما بکنم... مادرم گفت برو خودتو سیاه کن .. ما ختم این دو دره بازی هاییم(!!!!).. من معنی این جمله مامانی مان را نفهمیدیم.. اما بابام گفت که چرا چرت و پرت می گی .. ای زنیکه ...... (این جا بابامان فحش بد داد که ما گوش هایمان را گرفتیم و نشنیدیم! ) .. من از کجا بیارم خرج کنم.. ندارم.. آخه مگه من غیر از تو زن دیگه ای دارم که خرجش کنم.. واسه شما نیارم.. ندارم ... نمی مونه چیزی واسم... اما مامانمان یک دفعه داد زدد و ماهیتابه را به شکل خاصی و ماهرانه به سمت بابامان انداخت که ما هنوز هم در کف این هنر مامانمان هستیم.. که پدر مان با یک جاخالی توانست ماهیتابه را دفع کند و این جا بود که ما به پدرمان ایول گفتیم.. اما یک دفعه مامانمان گفت پس حتما زن دیگه ای داری که پولات به ما نمی رسه دیگه... مادرمان همین جمله را گفت و به سمت اتاق رفت و بعد از چند دقیقه با یک چمدان بازگشت و دست ما را گرفت و با هم به خانه ی بابابزرگمان رفتیم ... و چند روز در آنجا ماندیم.. تا این که روزی مادرمان ما را برد به سیمت یک ساختمان بلند که روی درش یک ترازوی قدیمی گنده چسبانده بودند.. روی درش نوشته بود دادگستری ولی ما نفهمیدیم یعنی چه.. بعدش رفتیم داخل یک اتاق که پر از صندلی بود و یک آقایی پشت میز نشسته بود و ما را برای چند دقیقه به بیرون فرستادند و من رفتم از یک آقایی که لباس پلیس بر تن داشت پرسیدم که آقا کارمند یعنی چه؟! او گفت ببین اون آقایی که پشت میز دم در نشسته کارمند است... اما ما باز هم کاملا نفهمیدیم.. تا این که دوباره ما را به همان اتاق پر از صندلی بردند.. از ما پرسیدند که می خواهی با کی زندگی کنی؟ ما هم چون مادرمان را بیشتر از پدر مان دوست داریبم... آخه پدر مان هیچوقت به ما پول توجیبی نمی داد، گفتیم با مادرمان... و بعد آقایی که آن بالا پشت میز نشسته بود چیز هایی گفت و بعد مادرمان دست ما را گرفت و برد به خانه مادر بزرگ و گفت از این به بعد اینجا زندگی می کنیم... اما بعد از آن روز من دوباره از مادرمان این مساله را پرسیدم که گارمند یعنی چه و او باز هم گفت کارمند یعنی بابات!!! بالاخره با جمع کردن نتایجی که بدست آوریم به این نتیجه رسیدیم که کارمند باید بابایی باشد که پشت میز می نشیند و هیچ وقت هم پول ندارد و زن و بچه اش در خانه مادر زنش زندگی می کنند...
این بود انشای من ... زنده باد معلم من و بابای کارمند من ... چرا که با این که به من پول تو جیبی نمی دهد، دوستش دارم.... البته نه به اندازه مامانی مان
ممنون از این که لطف کردید و مطالبم رو تحملیدید!!!


.gif)
