تبليغاتX
مداد رنگی کوچولو -
       
كارت سوخت گمشده يا آينده تباه شده فرزندانمان

 

صادق غفراني
يكي بود، يكي نبود. يك بچه اي به اسم تپلي كه خيلي بچه خوبي بود. اين قدر خوب بود كه هميشه مشقهايش رو خوب مي نوشت و سر وقت هم مي خوابيد و صبحها، خروس خونه شون رو از خواب بيدار مي كرد تا براي اونها قوقولي قوقو كند. تپلي با پدر و مادرش در وسط جنگلهاي وسيعي زندگي مي كرد. باباي تپلي يه وانت داشت كه سهميه بنزينش روزي 20 ليتر بود.
باباي تپلي هميشه بنزين مي زد و مي برد به قيمت 380 تومان براي هر ليتر مي فروخت و اينها زندگيشون رو مي گذروندن.
يه روز پدر تپلي كارت سوختش رو تو جايگاه جا گذاشت و از شانس بد اون، يكي اون رو دزديد. پدر تپلي كه نتونست كارت رو پيدا كنه، اومد خونه و جيغ كشيد و غش كرد (واي چه قدر سوسول!). مادر تپلي هم كه نتونست اين صحنه رو ببيند، غش كرد. تپلي كه آينده خودش رو تباه شده مي ديد و هر شب كابوس آينده شوم خودشو مي ديد، پس از كلي تحقيق فهميد كه شايد بتونن كارت هوشمند سوخت المثني بگيرن. تپلي و پدرش عنرعنر راه افتادند و رفتند اداره پست مركزي. پس از ساعتها ايستادن در صف به جلوي باجه رسيدند. مسؤول باجه قبل از هرگونه سؤالي گفت: آقا وقت اداري تموم شد، برو فردا بيا. تپلي و پدرش هم رفتند تا فردا برگردند. روز بعد كه آمدند تونستند جواب سؤالشون رو بگيرن. آقايي كه مسؤول باجه بود، گفت كه براي گرفتن كارت سوخت المثني فعلاً اداره پست كار نمي كنه و بايد بريد وزارت نفت. اونها هم راه افتادند و رفتند وزارت نفت، اما وقتي رسيدند دم در ديدند تابلويي دم در زدند با اين مضمون: به علت گران شدن نفت و پولدارتر شدن وزارتخانه، ساختمان تحت تعمير مي باشد و تمام كارمندان هم تا اطلاع ثانوي در مرخصي به سر مي برند.
اما تپلي كه نمي دانست اطلاع ثانوي چه زماني است، هر روز مي آمد و برمي گشت و سرانجام تصميم گرفت كه در همان جا چادر بزند و اتراق كند. در حال زندگي در جلوي وزارت تحت تعمير بود كه برايش پيامك زدند كه كجايي! بيا كه پدرت دارفاني را وداع گفت: تپلي بدوبدو به سمت جنگل رفت و سوار قطار شهري جنگلي شد و در خيابانشان پياده شد. رفت و ديد كه آره پدرش رو از دست داده. باز هم آينده اش تباه شده بود، جلوي چشماش ترسيم شد. اون موند و مادرش و باز هم برگشت به چادرش.
در همين حال بود كه برايش پيامك فرستادند كه بيا، قبول شدي در دانشگاه آزاد. اون هم خوشحال رفت تا ثبت نام كند كه ديد دست هر كي يك بشكه بنزينه، گفت: اين چيه؟ يك نفر گفت: اين بشكه بنزين رو به جاي شهريه بايد بديم. از امسال اين جوري شده. تپلي باز هم ناراحت برگشت، چون پولي نداشت تا يك بشكه بنزين آزاد هم بخره. برگشت به چادرش هر روز شكسته تر مي شد و رخ زردتر. كه يك روز صبح ديگه از چادر بيرون نيومد. حالا متوجه مي شيم كه چطور گمشدن كارت سوخت باعث تباه شدن آينده فرزندانمان مي شه.

نوشته شده توسط صادق غفرانی در | | لینک به این مطلب