|
سعي كنيد زياد سينما نرويد
|
|
خاله سوسكه (نسخه 2007 اصلاح شده) خاله سوسكه تنها توي سوراخ 250 متري اش تو ونك نشسته بود و داشت ماهواره نگاه مي كرد. با خودش گفت برم شوهر كنم كه اين روزا شوهرا زود مي ميرن و ارثيه است كه به من مي رسد. بلند شد و مانتويي رو كه هفته پيش خريده بود، پوشيد و سوييچ پرادواش رو هم برداشت و راه افتاد. يك سي دي همچنين مبتذل هم گذاشت. رفت و ديد يك پژو 607 كنار خيابون پارك شده، تحقيق كرد و فهميد ماشين مال پسر يكي از پولدارهاي تهرانه. بعد دنده عقب گرفت و اومد زد صندوق پژو رو جمع كرد. صاحب پژو هم اومد، ولي وقتي خاله رو ديد يك دل نه صد دل عاشقش شد و زود پيشنهاد ازدواج داد. خاله گفت: باشه، ولي 2 تا شرط داره: 1- من هفته اي سه روز با دوستام بايد برم شمال 2- بايد يه سوراخ 500 متري حياط دار برام بخري. پسره قبول كرد. چند روز بعد رفتن خواستگاري خاله سوسكه! همه حرفها رو زدند و كار رسيد به مهريه. باباي خاله سوسكه گفت مهريه رو دخترم معلوم مي كنه. خاله سوسكه گفت، چون من متولد 1981 ميلادي ام مهريه ام بايد 245000 سكه باشد (حالا چه ربطي به هم دارند؟!). پسره قبول كرد و رفتند ازدواج كردند. خاله سوسكه همون هفته اول رفت دادگاه و تقاضاي طلاق كرد و مهريه اش رو هم گذاشت اجرا. خلاصه اين دو نفر طلاق گرفتند و پسره هم مهريه رو داد و خاله سوسكه 245000 سكه كاسب شد. رفت و سكه ها رو فروخت، بعد پولش رو گذاشت بانك و سود 12 درصد گرفت. خاله سوسكه كه اين كار خيلي براش جالب بود. همين بلا رو سر چند نفر ديگه هم آورد. خاله سوسكه هي پول جمع كرد و شد ثروتمندترين زن دنيا و رفت با ثروتمندترين مرد دنيا ازدواج كرد (شد زن دوم اون مرده) از قضا يه روز با زن اول مرده دعواش شد و ناگهان يه دمپايي كهنه و بزرگ محكم خورد تو سرش و مرد. حالا از اين داستان نتيجه مي گيريم كه نويسنده اين مطلب تازگيها زياد سينما رفته است. * صادق غفراني |
نوشته شده توسط صادق غفرانی در |
|
لینک به این مطلب