<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>۞ مداد رنگی کوچولو ۞</title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 22 Nov 2009 19:44:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داغونی نامه</title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>
سلام به همه دوستان عزیز
&lt;p&gt;چند وقتیه اصلا حس و حال نوشتن ندارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یعنی می خوام .. ولی نمیشه... &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حوصله ندارم  بنویسم.. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به مقداری انگیزه نیازمندم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمک!!!!!!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 19:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghofrani86&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>ghofrani86</dc:creator>
<guid>http://ghofrani86.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد با زخمی تلخ از سیاست</title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>سلام. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبودم. می دونم که دلتون واسم تنگ شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز كه اين مطلب رو مي فرستم۳۰ مهر ماهه و من ساعت ۸ شب هنوز سر کار هستم(ریا نشه !!!!)... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا ۱۹ امين سالروز تولدمه... به همین سادگی!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۹ سال پيش ساعت ۳۰ دقيقه بامداد اول آبان پا به اين دنيا گذاشتم.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اميدوارم تونسته باشم خدمت موثري تو اين ۱۹ سال عمرم به جامعه كرده باشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال تولدم با سال های دیگه خیلی فرق داره... خیلی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;امسال دیگه خوشحال نیستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال از سیاست ... نه ...از  مردم عادی که هرکدوم سیاست رو برای خودشون تعریف می کنند ... زخم بدی خوردم... خیلی بد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی خواستم بگم... اما ۴ ماهه که این حرف داره گلوم رو اذیت می کنه... امسال بهترین رفیق زندگیم دیگه زمان تولدم نیست... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه بهم تبریک نمی گه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره... نمی خواستم بگم ولی دیگه مجبور شدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالهای دور (حدود ۷-۸ سال پیش) با پسری به نام محمد که در همسایگی مان بود دوست شدم... هردو آرام بودیم و کم حرف... اما این دوستی به نفع هردی ما بود... فعالتر شدیم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز این دوستی گرمتر می شد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرکدوم دچار مشکل می شد... اون یکی هرکاری که از دستش بر می اومد برای رفع مشکل اون انجام می داد... بی چون و چرا و بی چشم داشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه  یک بار که من برای مدتی عزادار بودم و در منزل تنها زندگی می کردم... خانواده ام نبودند... محمد بود که رفاقت را در حق من تموم کرد... یک هفته نذاشت مشکلی برام پیش بیاد تا من از کارهای دیگه ام عقب بمونم... هرلحظه برای هر مشکلی کمکم می کرد...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز به روز رفاقت ما گرمتر می شد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هم می گفتیم داداش... &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ وقت نشده بود از دست هم ناراحت باشیم... شاید بهتره بگم خیلی پاک بود... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما حیف... همه چیز داشت خوب پیش می رفت... اما .. اما این بار یک عده حسود نتونستند رفاقت گرم ما رو ببینند.. بگم ما از لحاظ سیاسی کمی (تکرارا می کنم که کمی) با هم تفاوت نظر داشتیم... اما یک عده آدم پست از پاکی و مرام اون سوء استفاده کردند و تونستند آتشی به این دوستی ناب ما که تو فامیل هردو طرفمون زبانزد بود بزنند .... این دوستی رو طوری نابود کردند که نگو.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم خدا دودمان نابود کنندگان این دوستی رو نابودکنه... آمین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط دعا کنید که این دوستی قدیم ما دوباره شکل بگیره... و محکمتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آخر خواهشی می کنم از دوستان ... خواهش می کنم... التماس می کنم که دیگه حرف سیاسی در کامنت ها ننویسند... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه از سیاست متنفر شدم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهش کردم عزیزان... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون که به ما هم سر زدید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولدم مبارک... اما این بار ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 432px; HEIGHT: 219px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:jli9k3vX6oCjnM:http://www.imageurlhost.com/images/5ng7ycrlo1iesrj2tp.gif&quot; width=432 height=164&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 16:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghofrani86&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>ghofrani86</dc:creator>
<guid>http://ghofrani86.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا مطلب نداشتم...یعنی داشتم نرسیدم بذارم رو وبلاگ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به قولی مطلب مورد نظر موجود نمی باشد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ۱ خبر ... قبول شدم.. اون هم با یک معجزه..فقط لطف خدا بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبول شدم مهندسی مکانیک جامدات... اون هم دانشگاه فردوسی مشهد!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انشا الله همه کنکوری ها قبول شن ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;التماس دعا .. یا علی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 01:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghofrani86&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>ghofrani86</dc:creator>
<guid>http://ghofrani86.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من مطلب می نویسم... پس هستم</title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;سلام... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;وقتتون بخیر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;پنج شنبه گذشته(5 شهریور) مطلب داشتم... اما نه یک دونه... که دو تا!!!(آخ جوووووووووووون) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;مطالبی با عنوان &quot;اشتباه شده بود&quot; و یکی هم با عنوان &quot;کارمند را توصیف کنید&quot;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;البته مطلب دوم به قدری کم شده بود که معتقدم دیگه چیزی ازش نمونده بود... و اون نسخه ای که تو روزنامه چاپ شد، دیگه جالب نبود واسه خواننده ها...(قابل توجه مدیریت صفحه سوسه ... البته با نهایت ادب و احترام... من شغلم رو دوست دارم!!!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;اما حالا من نسخه بدون سانسورش رو می ذارم رو وبلاگ....(اولش &quot;می ذارم&quot; رو نوشته بودم &quot;می زارم&quot;... بین خودمون بمونه)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;اما اول مطلب اشتباه شده بود رو بخونید:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;اشتباه شده بود&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدم های زیادی اومده بودند... همه منتظر بودند... یکی یه دسته گل دستش بود... یکی یک جعبه شیرینی.. یکی دیگه خیلی خوشحال و یکی هم ناراحت... هرکسی حالی داشت... اما مهمتر این بود که همه منتظر بودند... پدری دست بچه اشرو گرفته بود.. کودک به باباش گفت: بابایی پس کی می آد؟ باباش گفت : الان دیگه باید برسه عزیزم... کوچیک و بزرگ... همه و همه ... کنار هم منتظر ایستاده بودند تا بیاد... تو نگاه همه انتظار دیده می شد.... مادری که طفل شیرخواره اش رو تو آغوش گرفته بود و اومده بود . اون هم در انتظار...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیرزنی که با یک زنبیل اومده توجه همه رو به خودش جلب کرده بود...همه می گفتن مادرجان شما چرا اومدی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کم کم همهمه ای بین جمعیت افتاد... یه دفعه یکی داد زد... داره میاد ... داره میاد... همه شاد شدند... شادی رو می شد تو جمیت حس کرد... لحظه موعود رسید... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اومد.. .آروم آروم ... مثل طاووس خرامان آرام و با طمانینه وارد شد... انگار زمان ایستاده بود... نفس همه تو سینه حبس شده بود... وقتی که به جلوی جمعیت رسید... نگاهای مردم با اون گره خورد... جمعیت کمی مکث کرد... سکوت بود که همه جا رو فرا گرفته بود... یک دفعه بچه ای جیغ شادی کشید و سکوت رو شکست... فریاد زد: بابایی ...بابایی اومد.. همین فریاد کافی بود تا یخ جمعیت رو آب کنه... دیگه هیچکس نمی دونست چیکار کنه... یک دفعه همه به طرفش دویدند... اما نه.. چی شده بود.. نتونستند نگهش دارند... رفت... رفت ( به همین سادگی) ...اما دیگه اون رفته بود... همه مات و بهوت موندند. کودک خودش را به زمین می کوبید... فریاد می زد.. بابایی چرا گذاشتی بره... دیگر هیچکس چیزی نمی دانست... اما دیگر دیر شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک دفعه یکی صدا زد: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشتباه شده بود.. این اتوبوس تو این ایستگاه نگه نمی داره !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;حالا هم اگه حالش رو داشتید مطلب روز کارمند (4شهریور) رو بخونین:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;&lt;STRONG&gt;با نهایت احترام به کارمند های عزیز(کارمند موصوف در متن صهیونیست بوده)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;4 تیر روز کارمند...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;کارمند را توصیف کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لب پنجره نشسته بودم که بادی وزیدن گرفت و حس مرا برخاستاند(!) تا انشایی بنویسم با موضوعی که معلم عزیزتر از جانم گفته بود(!)...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همانطور که معلم جان ما گفته بودند به خانه رفتم و قلم در دست گرفتم تا انشای خود را بیاغازم... اما هر کاری کردم انشام نیامد....! به همین خاطر تصمیم گرفتیم که از بزرگتر هایمان درباره کارمند سوال کنیم... پیش بابایی که در اداره پشت میز می نشیند، رفتم و از او پرسیدم باباجان کارمند یعنی چه؟؟ بابایمان در حالی که مثل همیشه داشت با چرتکه اش ور می رفت گفت : کارمند یعنی من... یعنی فشار مالی ... بدبختی .. در آمد کم ... اما کمکم حس کردم صدای پدر در حل بالا رفتن است... به خودم آمدم و دیدم که پدر میز و صندلی و قندان را به زمین کوبیده و در آستانه پرتاب آینه شمعدان جهیزیه مامان به سمت سر من است در حالی که همش می گفت برو بچه.. چی می خوای ... ولم کن بذار به بدبختی خودم بمیرم... و ما هم سریعا از محل متوالی(!) شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیش مامانی رفتم و از او درباره ی کارمند سوال کردم، مامانی مان اشک در چشمانش حلقه زد و گفت ... کارمند یعنی بابات که هیچی از پولش رو به ما نمی ده و همش رو خرج خودش می کنه.. مثلا که کارمنده ولی همه پولهاش رو نگه می داره واسه خودش و حتی دریغ از یک شاخه گل که آخر ماه برای من بگیره... سپس بغض مامانی ترکید و گفت باباتهم کارمنده .. شوهر شمسی خانم همسایه مان هم کارمنده.. اون براش چی می خره .. بابات چی می خره؟؟؟ همانطور در حال صحبت بود که صدای بابامان بلند شد که خانم باید چیزی بمونه که خرج شما بکنم... مادرم گفت برو خودتو سیاه کن .. ما ختم این دو دره بازی هاییم(!!!!).. من معنی این جمله مامانی مان را نفهمیدیم.. اما بابام گفت که چرا چرت و پرت می گی .. ای زنیکه ...... (این جا بابامان فحش بد داد که ما گوش هایمان را گرفتیم و نشنیدیم! ) .. من از کجا بیارم خرج کنم.. ندارم.. آخه مگه من غیر از تو زن دیگه ای دارم که خرجش کنم.. واسه شما نیارم.. ندارم ... نمی مونه چیزی واسم... اما مامانمان یک دفعه داد زدد و ماهیتابه را به شکل خاصی و ماهرانه به سمت بابامان انداخت که ما هنوز هم در کف این هنر مامانمان هستیم.. که پدر مان با یک جاخالی توانست ماهیتابه را دفع کند و این جا بود که ما به پدرمان ایول گفتیم.. اما یک دفعه مامانمان گفت پس حتما زن دیگه ای داری که پولات به ما نمی رسه دیگه...  مادرمان همین جمله را گفت و به سمت اتاق رفت و بعد از چند دقیقه با یک چمدان بازگشت و دست ما را گرفت و با هم به خانه ی بابابزرگمان رفتیم ... و چند روز در آنجا ماندیم.. تا این که روزی مادرمان ما را برد به سیمت یک ساختمان بلند که روی درش  یک ترازوی قدیمی گنده چسبانده بودند.. روی درش نوشته بود دادگستری ولی ما نفهمیدیم یعنی چه.. بعدش رفتیم داخل یک اتاق که پر از صندلی بود و یک آقایی پشت میز نشسته بود و ما را برای چند دقیقه به بیرون فرستادند و من رفتم از یک آقایی که لباس پلیس بر تن داشت پرسیدم که آقا کارمند یعنی چه؟! او گفت ببین اون آقایی که پشت میز دم در نشسته کارمند است... اما ما باز هم کاملا نفهمیدیم.. تا این که دوباره ما را به همان اتاق پر از صندلی بردند.. از ما پرسیدند که می خواهی با کی زندگی کنی؟ ما هم چون مادرمان را بیشتر از پدر مان دوست داریبم... آخه پدر مان هیچوقت به ما پول توجیبی نمی داد، گفتیم با مادرمان... و بعد آقایی که آن بالا پشت میز نشسته بود چیز هایی گفت و بعد مادرمان دست ما را گرفت و برد به خانه مادر بزرگ و گفت از این به بعد اینجا زندگی می کنیم... اما بعد از آن روز من دوباره از مادرمان این مساله را پرسیدم که گارمند یعنی چه و او باز هم گفت کارمند یعنی بابات!!! بالاخره با جمع کردن نتایجی که بدست آوریم  به این نتیجه رسیدیم که کارمند باید بابایی باشد که پشت میز می نشیند و هیچ وقت هم پول ندارد و زن و بچه اش در خانه مادر زنش زندگی می کنند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این بود انشای من ... زنده باد معلم من و بابای کارمند من ... چرا که با این که به من پول تو جیبی نمی دهد، دوستش دارم.... البته نه به اندازه مامانی مان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;ممنون از این که لطف کردید و مطالبم رو تحملیدید!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 20:28:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghofrani86&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>ghofrani86</dc:creator>
<guid>http://ghofrani86.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدتی نبودم.... کجا بودم؟</title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>سلام. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مدتی نبودم... امروز که این پست رو می نویسم... ۳۰ مرداده... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاتون خالی سفر بودم. با دست پر از سفر برگشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا صبر کند... در اسرع وقت مقداری تحفه ی طنز (!)از سفر آوردم میزارم تو وبلاگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ذکر کنم که جای همه ی دوستان خالی رفتیم یه سری هم به شب شعر در حلقه رندان زدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آخر این هفته اگر خدا بخواد می خوام با مطلب بترکونم... فقط دارم می نویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس فعلا منتظر بمانید...&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1386/05/236114892262442218414114922618470214199104.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 15:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghofrani86&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>ghofrani86</dc:creator>
<guid>http://ghofrani86.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت صادق</title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;TABLE width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=right width=&quot;100%&quot; colSpan=2&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0099cc size=2&gt;بعد از مدتها دوباره اومدم. با طنزی دیگر&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0099cc size=2&gt;البته ببخشید اگه خوب از آب در نیومده بود... چون بعد از ۱ سال دوباره شروع کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0099cc size=2&gt;امیدوارم خوشتون بیاد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;B&gt;آخرين اخبار از نحوه ثبت نام مدارس &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed&quot; vAlign=top align=right width=514 colSpan=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;
&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed&quot; align=justify&gt;&lt;BR&gt;با سلام خدمت شما عزيزان! به گزارش خبرنگاران سوسه، آخرين اخبار از نحوه ثبت نام در مدارس، در جلسه اي که مديران مدارس غير انتفاعي در رستورانهاي تهران به صرف شام و شيريني برگزار کردند، اعلام شد. &lt;BR&gt;شايان ذکر است، پس از صرف شام و شيريني، ميهمانان براي پاتختي فردا نيز دعوت شدند! &lt;BR&gt;به گفته مدير مرکز آموزشي غير انتفاعي مرتع دانش(! ) شرايط ثبت نام امسال نيز مانند سال گذشته بر اساس نسبت فاميلي و ميزان درآمد والدين دانش آموز و نيز ميزان درآمد معرف به مجتمع هاي آموزشي و مدارس تعيين خواهد شد. &lt;BR&gt;وي خاطر نشان کرد: احتمالاً امسال براي نخستين بار معدل را به عنوان شرطي براي ثبت نام در نظر بگيريم و نيز امسال به جز هفتاد هزار مدرسه دو نوبته، مدارس ديگر دو نوبته نخواهند بود! &lt;BR&gt;به گزارش باشگاه خبرنگاران سوسه، اين مقام مسؤول که خيلي اصرار داشت، نامش فاش شود- ولي ما فاش نمي کنيم تا ضايع شود- در ادامه گفت: امسال براي تکريم بيشتر ارباب رجوع، يک شعبه از صندوق بانکهايي که مدارس در آنها حساب دارند، در مدارس ايجاد خواهد شد. وي افزود : اين شعب به طور الکترونيکي کنترل مي شوند و دريافت و پرداخت وجه در آنها فقط از طريق خودپرداز و خوددريافت صورت مي گيرد. &lt;BR&gt;وي اضافه کرد: حداقل مبلغ دريافتي اين دستگاه ها يک ميليون و 500 هزار ريال است و نيز کسي که به بانک مراجعه کند، طبق تباني ما و بانک، از ثبت نام وي جلوگيري به عمل خواهد آمد.خبرنگاران ما اعلام کردند، در بين اين مصاحبه، نمونه فرم ثبت نام توسط منشي اين جلسه بين حاضران توزيع شد که با تلاش خبرنگاران ما، نمونه اي از اين فرم به دست ما رسيد که ضميمه شده است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اطلاعات فردي دانش آموز: &lt;BR&gt;نام دانش آموز: &lt;BR&gt;نام خانوادگي دانش آموز: &lt;BR&gt;نام پدر : &lt;BR&gt;نام خانوادگي پدر(! ): &lt;BR&gt;نام معرف: &lt;BR&gt;نام خانوداگي معرف: &lt;BR&gt;نام پدر معرف: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اطلاعات تحصيلي دانش آموز &lt;BR&gt;خواهان ثبت نام در مقطع ...........&lt;BDO&gt;/&lt;/BDO&gt; پايه ........... مي باشم. &lt;BR&gt;معدل سال قبل: &lt;BR&gt;معدل دو سال قبل &lt;BR&gt;لطفاً نمودار سير تغيير معدل خود را در  مقابل ترسيم کنيد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اطلاعات مالي ولي دانش آموز &lt;BR&gt;ميزان درآمد ولي: &lt;BR&gt;ميزان کمک به مدرسه اجباري : 1500000 ريال (يک ميليون و پانصد هزار ريال) &lt;BR&gt;ميزان کمک به مدرسه اختياري: 1500000 ريال (لطفا عددي بين 10 تا 1000 انتخاب نماييد) &lt;BR&gt;تذکر: در صورت ذکر نکردن عدد ضريب در بند ثبت نام شما انجام نخواهد شد &lt;BR&gt;تذکر 2: هرکه پولش بيش خدمت بيشتر ... &lt;BR&gt;بياييد به فکر مدارس فرزندانمان باشيم&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed&quot; align=justify&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.qudsdaily.com/archive/1388/html/4/1388-04-25/page22.html#1&quot; target=_blank&gt;روزنامه قدس&lt;/A&gt;- پنجشنبه ۲۵ تیرماه ۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 06:04:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghofrani86&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>ghofrani86</dc:creator>
<guid>http://ghofrani86.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دوباره اومدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کنکور رو دادم. اما اونطوری که می خواستم نشد و به عقیده ی خودم خراب کردم. بعید نیست بشینم و دوباره واسه سال بعد بخونم اما با شیوه ای درست تر و متفاوت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم دوباره اومدم تا بنویسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موقتا خداحافظ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 16:30:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghofrani86&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>ghofrani86</dc:creator>
<guid>http://ghofrani86.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>
دارم واسه کنکور می خونم دعام کنید. 
&lt;p&gt;یا حق&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 11:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghofrani86&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>ghofrani86</dc:creator>
<guid>http://ghofrani86.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شب ، شب قدر است . قدر .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی دوست دارم که رو واژه اش فکر کنم ، ولی هرچی تلاش می کنم ، به هیچ چیز نمی رسم، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بار معناست که در این شب خفته و درکشه که مهمه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ذهن من و توی بشر ، چه قدر باید بزرگ باشه که بتونه این شب رو درک کنه .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب قدر ... علی(ع).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آره علی(ع)... امام علی (ع) ...شخصیت او را هم برای درک باید مثل شب قدر ، کلی فکر کرد تا شناخت. علی شناسی، کار آسانی نیست ، همونطور که قدر شب قدر رو دونستن هم آسان نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی تونم بیشتر از این ادامه بدم، .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یعنی ذهنم نمی ذاره ... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هرحال فقط دعا می کنم که :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدایا به همه ی ما این قدرت رو بده که هم علی(ع) رو بشناسیم و هم شب قدر..... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما رو از دعای خیرتون قراموش نکنید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا علی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;شب قدر&quot; hspace=0 src=&quot;http://i10.tinypic.com/2drc1s9.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 20:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghofrani86&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>ghofrani86</dc:creator>
<guid>http://ghofrani86.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghofrani86.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خسته نباشین. احوالتون که به لطف خدا خوبه دیگه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوش می گذره ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سلامتی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(اه اه... عین این مجری های لوس تلویزیون)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب بگذریم . بله دیگه ماه مبارک رمضان هم رسید و باز هم میهمانی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میهمانی بزرگی که همه به اون دعوتیم . میهمانی ماه میهمانی خدا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امیدوارم که ایام به کامتون باشه و از این ماه استفاده ی کافی رو ببرین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما هم چند وقتی نبودیم و اذیتتون نمی کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی باز بعد عمری سری به این وبلاگ زدیم و دست یبه سر و روش کشیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهش می کنم تو ماهرمضان ما رو از دعای خیر خودتون فراموش نکنین. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دعا کنین ما هم تو کنکور رتبه خوب بیاریم. و یه رشته ی خوب قبول شیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما هم برای شما عزیز گرامی دعا می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 410px; HEIGHT: 232px&quot; height=465 alt=&quot;ماه رمضان&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pacania.com/pacania/archGnrl/y2008m01/d10h02_ramezan.jpg&quot; width=410 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منبع تصویر :www.pacania.com&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 22:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghofrani86&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>ghofrani86</dc:creator>
<guid>http://ghofrani86.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
